
به چشمانت افتاد رعد و برقی
در دل سیاهم زد و باران زلال
چشمانت سیاهی را از دلم زدود
و کویر تشنه دلم را سیراب کرد گویی
به یک آن تصویر تازه ای از دنیا درون
ذهن و قلبم جای گرفته بود.همچون
کودکی که تازه متولد شده پاک و
معصوم ولی پر از نیاز . نیاز به دستان
پر مهرت برای در آغوش گرفتن.
نیاز به صدای شیرینت برای لالایی
یک خواب عاشقانه.
نیاز به نفس گرمت برای رهایی از
سرمای تنهایی.
نیاز به احساست برای آرامش در
مسیر زندگی
آری من به تو نیاز دارم
من به چشمانت نیاز دارم
حتی اگر دیدن چشمانت یک رویاست
رویای چشمانت را از من مگیر....
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.
و شوق لحظه ای با تو بودن
می ارزد به تمام آن همه تنهایی.
تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم.
و من
فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم...
|
خانه کوچک من ستون ندارد،
الوارهای خانه ام همه پوسیده،
امروز یا فردا...،
همین نزدیکی ها فرو میریزند،
من یک ساحل دارم،
اما ساحل من دریا ندارد،
بیابانی برهوت
که در آن فقط و فقط یک رد پا میتوانی ببینی،
در گوشه ای تاریک از این برهوت،
نقش قلب را
با استخوانی کشیده ام بر روی سنگ،
سنگ زبر است،
سنگ سرد است،
سنگ سیاه است،
سنگ موجود عجیبی است
که فقط پا ندارد!
گوش هم ندارد!
بعضی ها میگویند حتی چشم هم ندارد!
اما تا دلت بخواهد حرف دارد،
حرف دارد...
شعر دارد،
قصه دارد،
غصه دارد...
درست مثل من،
مثل من که دنیایی از غصه را قصه دارم،
چقدر دنیای من شبیه دنیای توست،
ببین، مثلا":
دنیای تو درد ندارد،
اما دنیا من درد دارد،
دنیای من در ندارد،
اما دنیای تو در دارد!
آه که چقدر فاصله ها کم است
دنیای من دیوار هم ندارد،
چه برسد به اینکه دربان داشته باشد!
اما کسی هم اجازه ورود ندارد،
درست مثل دنیای تو!
کاغذ دنیای من است!
اینجا که سرسبز است،
اینجا که انبوهی از گلهای بهاری روییده است
اینجا که هوا خوب است،
آسمانش هم خیلی صاف است،
شبهایش تا دلت بخواهد کهکشانییست
تو هستی و دنیای زیبای تو،
اما من!
اینجا منم،
یک ذهن خاکستری و بیرنگ!
آسمانش دود،
و زمینش خاکستر،
خوب نگاه کن،
پیدا کردنم آنقدرها هم که میگویند سخت نیست،
شب و روزش چندان تفاوتی با هم ندارند،
روزهایش خورشید ندارد
و شبهایش ستاره!
از ماه هم خبری نیست،
سالهاست که پاک کن زندگی
نقش ماه را از آسمان من و دنیایم پاک کرده است،
میشود گفت، عادت کرده ام،
سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای
آن را از من می گیرد...
سهم من پایین رفتن از یک
پله ی متروک است...
دل من به اندازه ی یک عشق است
که به بهانه ی ساده ی خوشبختی
خود می نگرد!...
******************************
واسه من که دلشکسته ام دردی نیست جز غم دوری
حالا من تنها بشینم با چه عشق وچه غروری

![]()

عادتم داده خیال تو که یادت باشم .....
یاد من هم نکنی ، باز به یادت باشم .........
